زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... 27 ماهگی شیرین زبون من ...

1392/11/12 13:46
نویسنده : مامان رادين
855 بازدید
اشتراک گذاری

 

گر تو را یاد کنم یا نکنم
باورت گر بشود، گر نشود
حرفی نیست؛
اما...
نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست!

 

 

خیلی وقته که اینجا خالیه ،خالی از خاطرات قشنگ با تو بودن 

اما این خالی بودن دلیل بر ندیدنت نیست عزیــــــــــزم 

دلیل بر کمبود وقتی که از با تو بودن دارم ...

از صبح که بیدار میشم تا شب که میخوام بخوابم مدام یا مشغول شما هستم یا مشغول کارهای شما و کارهای خودم ...

انگار هر چی بزرگتر میشی ، خودت رو همسن تر به من حس میکنی و میخوای خیلی باهات رفاقت کنم و بیشتر برات وقت بزارم ...

از صبح به محض بالا رفتن پلک چشمام انتظارات عجیب و غریبی از منی داری که بعد از بیداریم عادت دارم یه نیم ساعتی رو تو جام سپری کنم یا به قولی خستگی خواب شب تا صبحمو بگیرم ...

کافیه بفهمی من بیدارم ، زود بهم سلام میدی تا نکنه بخوابم دوباره و زود میپرسی چه بقرا ؟

چه خبری عزیز دلم ، سلامتی و خوابهای رنگارنگ ... 

 

و بعد مثل موشک از فنر در رفته بلند میشی و میری سمت اتاقت و میگی مامان بیا اوتاق شوما بازی کونیم (منو بابا که بهت میگیم شما فکر میکنی که اسم دیگت شماست و خودتم به خودت میگی شما) ...

 

چی کار کنیم؟ بییم بیام پارچینگ بیسازی ، ایانول ( پمپ بنزین ) بیساز ماشینم گذا بوخویه

 

 نه صبحونه دلت میخواد نه صورت شستن ، فقط فقط بازی که البته به جز بازی گاهی هم دلت میخواد cd  نگاه کنی ، بر خلاف سایر پسر های وروجک بیشتر سکوت رو دوست داری و دلت میخواد برات کتاب بخونم و cd  ببینی و یا دوست داری آهنگ از تو لپ تاپم گوش کنی زیاد هم اهل ورجه وورجه نیستی به تنهایی مگر اینکه من شارژت کنم تا موتورت کار کنه...

 وقتهایی هم که بابا محسن خونه باشه ، بازی کردن باهات رو میسپرم به بابایی و گاهی که بابایی میخواد tv ببینه و میگه نه یا بیا اینجا بازی کنیم ، چنان زبون میریزی که بابا رو وادار میکنی بیاد و باهات بازی کنه مثلا بهش میگی :" تو رو به حُدا بیا تو اتاگم بازی کنیم "

 

 

 

 

 اما به جاش یه وقتهایی خیلی حرف میزنی و این خاصیتت به عمو مجتبی و مامان حاشی رفته جوری که مخمو میخوری ...

 

از cd زبان نگاه کردنت بگم و از پیشرفتهات ...

لغتهای زیادی یاد گرفتی و همشونو دقیق تلفظ میکنی دلیلش اینه که خود cd  زبان اصلیه واز تلفظهای غلط ایرانی ها خبری نیست ...  

ولی اشتباه گفتاری داری که اونم با کامل شدن سیستم حرف زدنت خوب میشه ...

 

تیبُل = میز / اِلِم پِنت = پیل ( الهی مامان قربونت بشم که تو دهنت نمیچرخه) / هوستر =خُیوس ( هنوزم "ر" نمی تونی بگی ) /زیبرا = گور حر ( چون "خ" نمی تونی بگی از ح و ک استفاده میکنی جاشون ) / چِیر = سَنَنی / تایگِر = آقا بَبِه

/ هیپّو = اسب ابی /اَپِل = سیب سیبی /بان= یک/ تو= دو/کاپ =نیمان(لیوان)

 

خوراکی های مورد علاقت رو هم وقتهای تماشای cd  یا آهنگ هات میخوری

مثلاً تو یه آهنگت از نون میخونه که تا اونو میزارم میگی نون میکام  و وقتهایی هم که تو cd   میگه  apple  میگی سیب میکام  ...

 

پسرم خارجی شده و دیگه با فارسی حال نمی کنه و دوست داره انگلیسی صحبت کنه، یه روز گفتم رادین جون بیا برس مامان رو ببر بزار رو میزم ، اومد و گفت :" مامان گوذاشتم روی تیبُل " !!!!!!!!!

خوب از اونجا که تو مدارس ما به تلفظ فارسی انگلیسی یاد میدن بابا و عمو اینا به میز میگن تیبِل و باعث شده بود شما هم اشتباه یاد بگیری اما بهت یاد دادم که درستش همونه که خودت بلدی و اگه کسی اشتباه گفت شما درستش رو بهش یاد بده شما هم میومدی و میگفتی :"مامان عمو مَتی میگه تیبِل اونوقت من میگم شما درستش رو یاد دادی گفتی :" آیه ، گفتم تیبُل "

 

وقتی که تازه یاد گرفته بودی بگی تیبُل تا میپرسیدیم چی میشه ، میدویدی و میرفتی تو آش خانه و داد میزدی و میگفتی ...

 

" دیگّه " این کلمه ای که این روزها یاد گرفتی و پشت هر خواهش یه دیگه میچسبونی و بهمون میگی ؛ بیار دیگه ، بیکون دیگه ، بده دیگه و ...

 

یه وقتهایی تلفن حرف نمیزنی و من میگم اگه با روحی جون حرف نزنی دلش میشکنه ها ، شما هم گوشی رو بر میداری و حرف میزنی و بعد از خداحافظی میپرسی ازم :" دیگه دِیه یوحی جون نشکست " منم میگم نه دیگه حرف زدی باهاش دلش نشکست  و بعد با ذوق میگی با یوحی جون حف زدم دلش نشکست ...

 

تغییر فرایند حرف زدنت از مامان ماهی ← مامان مویی ← مامان یوحی  ← حالا هم میگی یوحی جون اما مامان روحی من هنوزم سر مامان ماهی مونده زبان و دلش به همون اولین اسمی که نوش گفته خوشِ ...

 

سپاسگزاری کردنت هک مراحلی داشته که اول اول که تازه حرف زدن یاد گرفته بودی میگفتی :دست ← تشکر ← حالا هم میگی دست شوما دَد نکنه  و معادل انگلیسیش که میگی tankiyou...

 

هنوزم اسم خودتو ادین صدا میکنی ، بریم اتاق ادین و هنوز نمی تونی "ر" تلفظ کنی ...

 

بر خلاف سکوتت و خیلی سیاست مداری ، با این سن کمت اگه نخوای بخندی هر کاری هم بکونیم نمی خندی و اگه نخوای بشنوی همچین با جدیت به کارت می رسی که انگار واقعاً نشنیدی و نمیشنوی ...

به شدت هم به صدای بلند خنده حساسی و وقتی کسی با صدای بلند بخنده دعواش میکنی و با اخم میگی:" نَکَند" یعنی بد جور ضایع میکنیا ...

 

این ماه با دایی ارمان حسابی صمیمی شدی که البته و صد البته از تاثیرات دوست خوبمون شکلات هستش که مسؤل شکلات دایی ارمان و حسابی باهات قایم موشک و دزد و پلیس بازی میکه ...

ار در که تو میری به جای سلام جویای احوال دایی هستی و به روحی جون میگی : دایی آمانی نیست؟

 

 

وقتی قران رو باز میکنیم و یا وقتهایی که سر نماز هستیم  سریع میگی مامان بیگو بیده  ، میگم  به کی بگم  ؟؟؟ میگی : حُدا جون  میگم چی بگم ؟  بیگو آبجی بیده !!!! بعد منم میگم خدا جون یه آبجی به رادین ما بده چی کار کنه  رادین ؟ بوسش کنم ، نازش کنم  ، بهش دَس [ درس ] بیدم ، تیبُل بگم ، چویاب بگم  [ جوراب  ] ...

این داستان از یه کتاب شروع شد ، کتابی که بابا احمد برات آورده بود و در باره فامیل و خانواده بود و تو اون کتاب یه صفحه در باره آبجی شعر داره  تا اون کتاب رو میاری میگی مامان آبجی بیخون ...

 

یه وقتهایی که یه کارهایی میکنی که بر خلاف میلمه ، میگم:" رادین به حرفم گوش ندادی؟ "

میای و گوشت رو میچسبونی به گوشم و میگی:" گوش میدم" ...بعد میگی:" اینجوری؟"

یه وقتهایی هم که خیلی ازت ناراحت میشم ، میای و دلجویی می کنی ازم و میگی:" مامان ناحت نیستی؟؟؟؟" میگم اگه اون کار بد رو بکونی از اون کار بدت ناراحت میشم ... بعد میگی :" باهام بازی بازی نمیکنی؟"

بعد میگی :" بابا ناحت نیست؟؟"

وقتایی که داری کمک میکنی سفره رو جمع کنیم ، وسایل رو میاری و میگی بپرما

 

 

یه شب تو خواب غش غش میخندیدی جوری که بابایی با خواب سنگینی که داره هم متوجه  خندیدنت شد .

وقتی صبح بیدار شدی تا دیدی بیدارم بهم گفتی :" بازم شیر شیر مامان حویدم "

 

الهی قربونت بشم که هنوزم تو فکرت هست و دلت میخواد ، اما از اون روز تا چند روز میومدی پیشم و میگفتی :" یکم شیر شیر مامان بیده " اخ اونقدر غصم میگرفت وقتی اینو میگفتی قلبم از درد سنگین میشد از اونطور گفتنت ، اما برای اینکه غصه نخوری با شوخی بهت میگفتم :" آخه زشته آقا ، تو دیگه بزرگ شدی بازم میگی شیر شیر مامان×!×!!× "...

 

یه روز بیرون کار داشتم برای اینکه تو هوای سرد نبرمت بیرون گذاشتمت پیش مامان روحی .از کنار یه کتاب فروشی که رد میشدم یه دفعه جند تا کتاب دیدم که ضاهرش توجهم رو به خودش جلب کرد رفتم از نزدیک دیدم چند تا کتاب بود در مورد مشاغل که یکیش پزشکی بود و اون رو برات خریدم  چون به کتاب خیلی علاقه داری و از اونجا که دلم میخواد دکتر بشی برات گرفتمش تا از الان آشنا بشی و یه دلیل دیگه هم داشت و اون این بود که چون چند روز پیشش مریض بودی بردمت دکتر و تو مطب کلی گریه وحشتناک کردی خواستم تا اینجوری با محیط مطب و کار دکتر بیشتر آشنا بشی .

 

کلی ذوق کردی وقتی دیدیش ، البته کارمون دراومد از اون روز و مجبور شدیم روزی چند نوبت اون کتاب رو برات بخونیم .من با لحن کودکانه و آقای پدر با لحنی کاملا علمی و مقاله ای .

چند روز بعدشم که بازم برای کاری بیرون رفتم و شما رو با هزار اضطراب و نگرانی به بابایی سپردم موقع برگشت برات یه ست لوازم پزشکی خریدم تا اونها رم از نزدیک ببینی که بازم کلی ذوق کردی و از فرداش کلی باهام دکتر بازی میکردیم و شما مدام در حال نسخه نوشتن .

این ستیه که گفتم ، البته رنگش دخترونست اما اون وقت شب چون قول داده بودم همین گیرم اومد

اینم از نسخه پیچیدنت برای من ، الهی قربون دست خط خرچنگیت بشم دکتر رادینم

این گوشیش که خیلی دوسش دارم وقتی فشارش میدی صدای تپش قلب میده

 

وقتی در میزدم با لبخند نگاهم میکردی و وقتی سلام میدادم حسابی خودتو میگرفتی و با تکون سر جوابمو میدادی اما پسری جواب سلام در هر شرایطی واجب و وظیفته جواب بدی حتی وقتی دانشمند بشی ...

گفتم مریضی ، مریض شدی .طبق معمول چهارشنبه که پنج شنبه و جمعه هم مطب تعطیل بود و بلاخره شنبه و با چه گرفتاری ای برات نوبت گرفتیم اول ساعت 12:45 بابایی اسمت رو روی برگه رو در مطب نوشت ، ساعت 2:30  چون پریسپولیس بازی داشت خوابوندمت و خودم رفتم تا اسمت رو تو لیست قطعی کنم و وقتی رسیدم خونه چون مریض بودی و بهونه گیر سراغ منو گرفته بودی و دیده بودی من نیستم چنان گریه میکردی که نگو

 

 بلاخره با بد بختی ارومت کردم و بردیمت مطب و اونجا هم بهونه میگرفتی و یه نیم ساعت بعد رفتیم تو و تا دکتر رو دیدی چنان گریه زاری راه انداختی که بیا و ببین و با خوردن داروهات بهتر شدی اما ابریزش بینیت دقیقا یه هفته ادامه داشت و بعدش هم دونه های گرمی از رو پیشونیت و سینت زد بیرون و یه هفته ای هم درگیر اون بودی تا بلاخره شکر خدا خوب شدی اما در کل به جز دو شب که بینیت کیپ بود و درست نمیتونستی بخوابی دیگه مشکلی نبود

 

 

خیار درمانی مامانی برای خوابیدن دونه های روی پوستت

 

پسر گلم تو این اواسط این ماه هم سوره " کوثر" رو حفظ کرده و کلی خوشحالم کرده اما وقتی میخوام صدای خوشکلشو ضبط کنم اینقدر تند تند میخونه که هیچی معلوم نمیشه

فقط یه تیکه جالبش اینه که وقتی میخوای بگی "فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ" وانحر رو میگی" باهم "

فقط میخوام قورتت بدم اینقدر خوشکل میخونی عزیــــــــــــــــــــــــــــــــزم

امیدوارم یه روز حافظ قرآن و عامل قرآن بشی که اگه بشی تازه میشی یه مسلمون واقعی نه اسمی و شناسنامه ای

اینم جایزه عمو مجتبی عزیز که از شانسی در اومده به خاطر خوندن سوره کوثر برای شما که همه کلی خوششون اومد از مدل راه رفتنش که میپره...

 

 اینم از یه روز زمستونی بهاری که با هم رفتیم پارک

 

 

 

تو این عکی هم داری رفتن یه گربه رو تماشا میکردی و مدام میگفتی  مامان بیم

و من که از گربه میترسم مثل موشاسترس میگفتم  نه  پسرم گربه کثیفِ

 

 

 

 

خطهای مدور نقاشی های پسرم تو این ماه تبدیل ترکیب شده با خط های صافی که تاز یاد گرفته

 

 

 

اینم از  دومین رنگ امیزی پسری 

 

 

 

 

پسری در حال بازی با عروسکهاش

 راد در حال خوندن اتل متل توتوله برای عروسکهاش

 

 

 

از بازیهای منو رادینی

پسرم مثلث سبز رو بده به مامان

 

حالا گل قرمز بده بهم

آفرین مامان حالا بهم مستطیل زرد بده

 

 یه روز در هوای خوب رفتی سر تراس شلوغ پلوغ ما تا کمی هوا بخوری

 

 

اینم پدر بزرگ رادین ، از عصای پدر جونم خیلی خوشت میاد و همش تا عصای چرخت رو میگیری تو دستت میگی عصای بابا بزرگ منو بابا هم برات ریش و ابرو با پنبه گذاشتیم و ازت عکس گرفتیم

 

 

اینم عکس از جایزه ای که خودت انتخاب کردی ، الهی قربونت بشم که اینقدر قانعی ...

 

 

اینم از ماجرا رفتن تو حیاز و دوچرخه سواریت که با گریه های بی امان تو به خاطر دیدن همسایه به پایان رسید

 

 

اینم از اولین بستنی خوردنت به صورت چوبی که تونستی گاز بگیری

 

 

 

رادین جونم تو این ماه شمارش رو از روی اشکال یاد گرفته ، قبلا فقط میشمرد اما الان فرق دو رو از سه میدونه و بلد شده دو تا سیب رو از رو شکل بشمره ، البته این کار رو برای ده تا شکل بلده واسه همین از این ماه میخوام باهاش ریاضی کار کنم به خواست خدا ...

رادین جون عدد یک رو به مامان نشون بده

عدد چهار رو به من نشون بده

حالا سه تا چتر برا من بشمر

عدد ٥ کدومه ؟؟؟؟

عدد ده کو مامان؟

 


 

 

 

 همه "ح " نوشته شده تو این پست همه درسته و غلط املایی نیست ، چون شما "خ" رو "ح" تلفظ میکنی ...

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

شیما مامان شاهین کوچولو
24 دی 92 13:28
چرا عزیزم باید باشه البته اگه پرشین بلاگ باشه میدونم که هست...اما در مورد بلاگفا اطلاعی ندارم که چجوریه؟؟؟
shima
30 دی 92 19:19
Ramzo yadam rafteeeeeeeee شیما جون بلاخره این پست رو نوشتم و رمزشو برداشتم
shima
13 بهمن 92 19:22
Elahiiiiiiiii on aksi ke baba bozorg shode kheyli bahaleeeee مرسی گلم ، اره میبینی حالا خوب وایستاده تا براش بچسبونم